غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
77
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و عذايب خوارق عاداتش محير طباع و عقول امامت امت بوجود فائض الجودش منصوص و تقويت ملت برأى عالم آرايش مخصوص مثنوى امام اهل دين موسى بن جعفر * جهان از نكهت خلقش معطر ز روى علم هادى امم بود * بفرط حلم در عالم علم بود ز خويش فايح آثار سعادت * ز رويش لايح انوار سيادت علو قدر او برتر ز افلاك * ز علمش گشته حيران عقل دراك امامت را وجودش بود لايق * و ز آن معنى خبر ميداد صادق در كشف الغمه از بدر كه غلام على بن موسى الرضا عليهما السلام بود منقولست كه گفت روزى اسحق ابن عمار درآمد نزد موسى بن جعفر و بنشست و در آن حين شخصى از مردم خراسان نيز اذن دخول طلبيده بمجلس شريفش رسيد آن جناب بلغتى تكلم نمود كه بكلام طيور مشابهت داشت و مثل آن مسموع نشده بود و كاظم عليه السّلام به همان زبان او را جواب داد اسحاق آن جنابرا گفت هرگز مانند اينكلامى نشنيده بودم امام فرمود كه اينكلام اهالى چين است و نيست تمامى كلام اهل چين الا اينچنين پس گفت تعجب نمودى ازين سخن اسحق گفت محل تعجبست فرمود كه من ترا خبر دهم از آنچه ازين اعجب باشد بدرستيكه امام ميداند منطق الطير و نطق هرذى روحى را كه ايزد تعالى او را خلق كرده است و مخفى نيست بر امام چيزى و از مفضل بن عمر مرويست كه چون صادق رضى اللّه عنه وفات يافت عبد اللّه بن جعفر بخلاف وصيت پدر آغاز دعوى امامت كرد كاظم عليه السّلام هيزم بسيار در ساحت سراى خويش جمع ساخته عبد اللّه را طلب داشت و فرمود تا آتش در آن هيزمها زدند تا همه هيمه بسوخته و انكشت گشت آنگاه موسى رضى اللّه عنه برخاسته با اثواب خويش در ميان آن آتش نشست و بجانب حاضران متوجه شده آغاز مكالمه فرمود و بعد از ساعتى از آنجا بيرون آمده جامهء خود را بيفشاند و بمجلس رجوع كرده عبد اللّه را گفت اگر تو گمان ميبرى كه امامت بعد از پدر به تو رسيده بنشين در ميان اين آتش چنان كه من نشستم راوى گويد كه رنك عبد اللّه از شنيدن اينسخن متغير گشته برخاسته و رداى خود را بر زمين ميكشيد تا از سراى كاظم عليه السّلام بيرون رفت حكايت بسيارى از علماى صاحب توفيق به زبان تحقيق از شقيق بلخى رحمة اللّه عليه روايت كردهاند گفت فى سنهء تسع و اربعين و مائه در سفر حجاز بقادسيه رسيدم جوانى ديدم خوبروى و گندمگون كه بر بالاى جامهاى خود پشمينهء پوشيده بود و شملهء بر كتف انداخته و نعلين در پا كرده و تنها در گوشهء نشسته با خود گفتم كه اين جوان از صوفيه مينمايد همانا ميخواهد كه درين راه بار خود را بر مسلمانان اندازد بروم و او را سرزنش كنم تا ازين امر باز ايستد چون نزديك رسيدم فرمود كه ( يا شقيق اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ) پس مرا بگذاشت و برفت با خود گفتم كارى عظيم واقع شد كه نام مرا و آنچه در ضمير داشتم اظهار كرد اينشخص نيست مگر بندهء صالح بوى رسم و بحلى طلب نمايم هرچند در رفتار سرعت نمودم بوى نرسيدم و در منزل ديگر او را ديدم كه در نماز ايستاده و لرزه بر اعضايش افتاده و اشك از چشمش روان شده صبر كردم تا از نماز بازپرداخت قصد كردم كه نزديك او روم و بحلى خواهم چون مرا